همش منتظر معجزه. همش منتظر یه صدا ، یه نگاه ، یه اتفاق غیر منتظره خوب، روز هام داره میگزره. داره عذابم میده. خستم  کرده. اون آینده دور ، اون روز های نامعلوم پیش رو. اون آدم های ناشناس. چرا همه چیز مثل معماست؟ چرا همه چیز پیچیدس ؟ چرا نمیشه درمورد یه چیز کوچیک ، کوچیک فکر کرد. چرا چرا چرا نمیشه به جواب رسید؟ چرا چرا چرا چرا نمیشه به درستی جواب اطمینان کرد؟مگه تو خدا نیستی؟ مگه تو بزرگترین نیستی؟ مگه تو قادر بر نامقدور نیستی؟ پس بیا و یک بار ندید بگیر و راه بده. خط بده. برنامه بده. دادی؟ نشونم بده. جلومه؟ برام بخونش. داری میخونی؟ چرا پس من نمیشنوم؟ چراااااااااا؟؟ عادلی؟ رئوفی؟ آره. میدونم. ولی... ولی میدونی داره میلرزه. ستون هام رو میگم. ستون های ایمانم. به خاطر این همه مجهولاتی که تنها جوابش ایمانه. یه ایمان از جنس خودت. از جنس بیکرانه های نامعلوم. بیا و برای یک بار هم که شده به رخم بکش. بیا و برای یک بار هم که شده پرده ها رو کنار بزن. باور کن من همون انسان خودتم. همون که با خاک و آب صورت کردی. یادته؟ پس بیا برای یک بار هم شده با بندت بدون حجاب حرف بزن. بیا...بیا با بندت راهت باش. بیا...بیا با من قدم بزن...

" با تو دارد گفت و گو شوریده مستی.

- مستم و دانم که هستم من-

ای همه هستی ز تو ، آیا تو هم هستی؟ >اخوان< "



تگ » × ارسال نظر(1)

چند روزی است که نمیتونم بنویسم. نمیتونم تمرکز کنم، ولی حالم بد نیست. خیلی آزاد شدم. بگذریم. داستانی خوندم از کتاب خانم عرفان نظر آهاری، که نقل کردنش رو دور از فضیلت ندیدم:

 

"هر بار که میروی، رسیده ای"

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند. و دور ها همیشه دور بود. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در اسمان پر زد ، سبک. و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمیکرد. من هیچ گاه نمیرسم ، هیچ گاه.

و در لاک سنگی خود خزید ، به نیت نا امیدی. خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد.کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمیرسد. چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که میروی ، رسیده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی، پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن ، حتی اندکی.

و پاره ای از <او> را با عشق بر دوش کشید.



تگ » × ارسال نظر(0)

یه روزایی شاید با خودم فکر میکردم ، که پسر اونقدر ها هم که غر میزنم، کار ها سخت نیست. مگه از ما چه انتظاری دارن. از من چه انتظاری دارن؟درس. دددددد رررررر س س س س س. خب اونقدر ها هم سخت نیست. میدونین منظورم اینکه میشه تحملش کرد.  میشه تحملش کرد بخاطر حس مسئولیت نسبت به پول پدر و نگرانی مادر و کمک های شب امتحانی برادر و غیره. بخاطر همین هست که الان فکر میکنم چه کار ساده ای رو انجام ندادم. چقدر بی فکر عمل کردم. چقدر بچگی کردم.
به قول دوستان: کاش... کاش بیهوده نمی تاختم



تگ » × ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران